تبلیغات
تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن
انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
نوشته شده توسط : محمدرضا قوام مسعودی

بنام او

بعد از آن كه عثمان ، روز جمعه هيجدهم ذى الحجّه كشته شد، مسلمين متوجّه اميرالمؤ منين امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام گشتند تا با آن حضرت بيعت كنند.

پس هنگامى كه حضرت در يكى از باغات مشغول كار بود، عدّه اى از مهاجرين و انصار به همراه طلحه و زبير وارد شدند؛ و چون خواستند با حضرت بيعت كنند، اظهار فرمود: شما نيازى به من نداريد و هر كه غير از من انتخاب كنيد، من راضى خواهم بود.

جمعيّت حاضر گفتند : كسى غير از شما براى اين كار وجود ندارد؛ و اين مقام تنها شايسته شما مى باشد؛ وليكن حضرت در مقابل اظهارات آن ها زير بار نمى رفت .

و اين جريان چند روزى به طور مكرّر ادامه يافت ؛ و در نهايت مسلمين به آن حضرت عرضه داشتند: امروز كسى شايسته تر از شما نيست ، به جهت آن كه باسابقه ترين افراد، در اسلام و نزديك ترين فرد به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستى .

حضرت فرمود: چنانچه ديگرى را خليفه كنيد؛ و من وزير او باشم بهتر است .

گفتند: خير، كسى غير از شما سزاوار اين مقام وجود ندارد و بايستى كه ما با تو بيعت كنيم .

حضرت امير عليه السلام اظهار نمود: اكنون كه چنين است ، بايد به مسجد برويم و در حضور همگان با من بيعت نمائيد، چون كه اين امر مهمّ، نبايد مخفى بماند.

و جمعيّت حاضر پيشنهاد آن حضرت را پذيرفتند، پس هنگامى كه حضرت سلام اللّه عليه وارد مسجد گشت ، جمعى ديگر از مهاجرين و انصار نيز وارد شدند؛ و به همراه آن افراد خواستند با آن حضرت بيعت كنند، كه دوباره حضرت امتناع ورزيد و فرمود: مرا رها نمائيد؛ و غير از مرا، برگزينيد.

وليكن جمعيّت براى بيعت با آن حضرت پافشارى مى كردند.

و در نهايت اوّل كسى كه با حضرت بيعت كرد، طلحه و سپس زبير بود.(27)

حقير گويد: همين دو نفر چون به مقاصد دنيوى و شهوى خود نرسيدند اوّلين كسانى بودند كه با آن حضرت مخالفت و عهد شكنى كردند تا جائى كه به سركردگى عايشه ، جنگ جمل را به راه انداختند و آن همه خونريزى و كشتار انجام شد

 

 

 

بانام و ياد خدا 

 

شمارا ،وتمام فرزندان وخاندانم را ،وکساني را که اين وصيت به آنها مي رسد،به ترس از خدا سفارش مي کنم ،

 

واينکه دنيا را نخواهيد،هرچند دنيا پي شما آيد ؛

 

وغبطه نخوريد بر چيزي از آنکه به دستتان نيامد؛

 

وبراي پاداش آن جهان کارکنيد؛

 

وحق را بگوييد؛

 

وبا ستمکار در پيکارباشيدو ستم ديده را يار؛

 

خدارا !خدارا!درباره ي يتيمان ،نکند آنان گاهي سير و گاه گرسنه بمانند ،وحقوقشان ضايع گردد!

خدارا !خدارا!درباره ي نماز ؛چرا که ستون دين شماست.

خدارا !خدارا!درباره ي همسايگان ،حقوقشان را رعايت کنيد که وصيت پيامبر (ص)است.

خدارا !خدارا!درباره ي قرآن ،مباداديگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پيشي گيرند .

خدارا !خدارا!درباره ي جهاد با اموال و جان ها وزبان هاي خويش در راه خدا 

خدارا !خدارا!درباره ي خانه ي خدا ،تا هستيد آن را خالي مگذاريد ،زيرا اگر کعبه خلوت شود ،مهلت داده نمي شويد.

 

برشما باد به پيوستن با يکديگر ،وبخشش همديگر ،مبادا از هم روي گردانيد، و پيوند دوستي را از بين ببريد.

 

 

امر به معروف و نهي از منکر را ترک نکنيد که بدي ها شما بر شما مسلط مي گرداند ،آنگاه هرچه خدارا بخوانيد جواب ندهد.

 

 

قسمستی از وصیُِّت نامه ی حضرت علی(ع) به فرزندان خویش

 



:: بازدید از این مطلب : 29
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یک شنبه 18 تير 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : محمدرضا قوام مسعودی



بسم الّاه الرّحمن الرّحیم


داستان های حضرت علی(ع)


 

عدالت

ابن عباس می گوید باری از درهم و دینار را به خدمت علی(ع) میبردم که راه دیدم شمشیر علی را می فروشند. چون به خدمتش رسیدم و سبب فروش شمشیر را پرسیدم (( شلوار نداشتم و می خواستم از پول ان شلواری را تهیه کنم.))

 

نماز علی(ع)

هنگامی که امام علی(ع) مشغول نماز می شد گوشش نمی شنید و چشمش نمی دید و زمین و اسمان و همه مافیها از خاطرش محو  می شد و با تمام وجود توجه خود را به مبدا حقیقت معطوف می داشت. در موقع نماز بدنش در محراب بود اما روحش به سوی خدا ی رحمن در پرواز و ان گونه در ذات حق فانی می شد که به کلی از پیرامون خود غافل می گشت و چنان که خود فرمود به چپ و راست توجه نمی کرد و کسانی را که در طرف چپ و راستش بودند نمی شناخت.

 

 

 

پدر یتیمان

مقداری عسل و انجیر از همدان و حلوان برای حضرت اوردند امر فرمود بین یتیمان تقسیم کنند و خود حضرت شخصا بچه های یتیم را نوازش می کرد و از عسل وانجیر به دهانشان می گذاشت عرض می کردند چرا شما این  کار را می کنید؟ می فرمود امام پدر یتیمان است این عمل را انجام می دهم تا احساس بی پدری نکنند.

 

 

 

 

خشک کردن پیراهن

(( ابی اسحاق سبیعی می گوید روز جمعه ای بر دوش پدرم سوار بودم و امیر المومنین(ع) بر منبر خطبه می خواند و پیراهنش را تکان می داد. به پدرم گفتم ایا امیر المومنین گرمش است؟

پدرم جواب داد گرما و سرما در کار نیست. پیراهنش را شسته و چون پیراهن دیگری نداشته ان را تکان می دهد تا زود تر خشک شود)).

 

سر چشمه فضیلت

جرج جرداق اشعاری از یک مسیحی درباره حضرت علی(ع) نقل می کند. ان مسیحی در اشعارش می گوید اگر به من اعتراض شود که تو باید شعر برای پاپ بگویی. چرا درباره ی علی شعر گفته ای؟! جواب می دهم  که من عاشق فضیلتم و سر چشمه فضیلت را علی دیدم پس برای او شعر گفتم.

 

شبی در سرما

شبی از شبها هوا سرد بود حضرت امیر المومنین (ع) از کنیزش لباسی خواست و کنیز یک قطعه قطیفه خدمت حضرت اورد.

حضرت فرمود این قطیفه از کیست؟

کنیز گفت از بیت المال است.

حضرت فرمود ببر در سرما بخوابم و بی لباس بمانم بهتر است از اینکه خیانت به اموال مردم بکنم حضرت امیر المومنین (ع) شب را در سرما بی رختخواب خوابید ولی قطیفه را به روی خود نکشید.

 

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 34
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : پنج شنبه 15 تير 1391 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد